گنج

شمارهٔ ۴۴۴

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: انمیافتد۹ بیت
ز مستی چشم او هرگز به حال ما نمی‌افتدبه هر جانی بیفتد مست و او قطعا نمی‌افتد
چو خاک ره شوم زین پس من و سودای زلف اوکه خاک راه را در سر جز این سودا نمی‌افتد
به کویت رند دُردی‌کش سبو بر سر برآید خوشچه می‌ها در سر است او را عجب کز پا نمی‌افتد
به روز صید هر تیری که اندازی و گردد گمبیا آن در دل ما جو که دیگر جا نمی‌افتد
چه خوش افتاده است آن درّ یکتا بر بناگوشتکه بر گل قطره باران چنین زیبا نمی‌افتد
از دورت کی توان دیدن چو ننمایی به ما بالانمی‌بینیم مه تا چشم بر بالا نمی‌افتد
نخستین دیده‌ها افتد بر آن پا آنگهی سرهابه خاک پایت از تن‌ها سر تنها نمی‌افتد
نمی‌افتد رقیب اصلا به روی آب چشم منچه افتادست این خسی را که در دریا نمی‌افتد
شبی کآن مه به چرخ آید کمال آنجا فکن خود راکه صوفی در چنین رقصی به دور آن‌ها نمی‌افتد