شمارهٔ ۶۴۷
نشان شیروان دارد سر زلف پریشانشدلیلی روشن است اینکه چراغی زبر دامانش
هر آن شمعی که در مجلس نهی با روی او ساقیچو خود را در میان بیند روان برخیز و بنشانش
دل ریش ار چه راز خود ز جان در پرده می داردنباشد بر تو پوشیده جراحتهای پنهانش
زفات سرو را خواندم فرو گفنا محالست اینتو باری سوسن این معنی چو میدانی فرو خوانش
بچوگان سر زلفش بگو میکن صبه بازیولی زنهار بازی نیست با گوی زنخدانش
به رویت دعوی خوبی چو دامن گیر شد گل رابدین تهمته نمیداره صبا دست از گریبانش
سر زلف سمن سای تو طاوسی است پنداریکه پایه بسته می دارند در صحن گلستانش
بگو آن سرو قد خوش دار چون من عندلیبی راکه در قرنی بدست آید چومن مرغی خوش الحانش
کمال ار یک سخن زین شعر در خاک عراق افتدچو مو در عین باریکی بجو در چشم سلمانش