شمارهٔ ۹۲۹
به ابروان تو زاهد چو چشم وا کردهرا به گوشه محراب ها دعا کرده
خدنگ ناوک غم عضو عضو ما چندانکه باز کرد: به هم نیغ او جدا کرده
بردن دل و دین خال را نشان دادهبغارت سر و جان زلف را رها کرده
بترک جور و جفا وعدهها که داده مراوفا نکره و گره کرده هم جفا کرده
رقیب قطع رحم کرد با سگ کویشمرا بخویش بر آن در چو آشنا کرده
نگاه دارم تا شب برای بوسیدنبروز وصل بتان دست مرحبا کرده
خیال قد لطیفت چو دیده سرو در آبچه میل ها که به آن قد دلربا کرده
بهار بیگل رویش چو ابر تیره کمالبر آمده به گلستان و گریه ها کرده