گنج

شمارهٔ ۸۴۱

خوشا در کوی دلبر آرمیدنگل از گلزار وصل بار چیدن
نگار خویش را در بر گرفتنشراب وصل از لعلش چشیدن
مرا باشد دلارامی پریرویکه چون آهو بود خویش رمیدن
تمنا میکنم چون از لبش بوسبود کارش به دندان لب گزیدن
شود شرمنده سرو از قامت اوکند در باغ چون عزم چمیدن
ولیکن بسکه می باشد دلازارز جورش باید از جان دل بریدن
کشیدم دوش دل در پای او گفتکمال از جور تا کی سر کشیدن