گنج

شمارهٔ ۸۴۰

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: وان۷ بیت
خواجه چرا نشسته‌ای خیز که رفت کاروانبار به بند و شو توهم در پی کاروان روان
نصر آمل چه میکنی روضه دلگشا بینکلیة قر خوشتر از شاه نشین خسروان
ریخت بهار زندگی برگ خود و تو بیخیربر سر گل چو نرگسی مست شراب ارغوان
نفسی که کوه برکند مرد خدا بیفکندپنجه شیر بشکند زور هزار پهلوان
روزه گرفته پارسا ورد چه خواند و دعاگرسنه سه روزه را بر سر خوان بگره بخوان
پیر حریص باشد و هست ز حرص پیریستاینکه به جنت آئی و باز شوی ز سر جوان
چیست کمال جنت عدن که نگذره از آناز همه میتوان گذشت از در او نمیتوان