گنج

شمارهٔ ۳۶۶

تشنه وصل ترا بی‌تو اگر خواب آمدهیچ شک نیست که در دیده او آب آبد
هرکس آن بخت ندارد که سوی آب حیاتبرود همچو خضر تشنه و سیراب آبد
پرده از روی برانداز که هر سوخته‌ایهمچو پروانه سوی شمع جهان‌تاب آید
زاهد شهر چو بیند خم ابروی ترابعد ازین مست چو چشم تو به محراب آید
هست دریوزه ما وصل تو و هر نفسیبر درت عاشق بیچاره بدین باب آبد
تا کی از حسرت لعل لبت ای مردم چشماشک من زرد به رخساره چو سیماب آید
هست از شوق لبت این همه گفتار کمالطوطی آری به حدیث از شکر ناب آید