شمارهٔ ۳۶۵
ناز گلبرگ رخت سنبل تر میریزدلالهٔ سوختهدل خون جگر میریزد
هرشب از شرم گلستان جمالت صنماآب از چهره خورشید و قمر میریزد
زلف تست آنکه پریشان شود از باد صبایا مگر گرد شب از روی سحر میریزد
روشن است این جهان کاینهٔ بدر منیرهر شب از حسرت روی تو به سر میریزد
مردم چشم کمال ارچه ندارد زر و سیمدر قدمهای خیال تو گهر میریزد