شمارهٔ ۱۵
بی غمت شاد مباد این دل غم پرور ماغمخور ای دل که بجز غم نبود در خور ما
دردمندیم و خبر می دهد از سوز دروندهن خشک و لب تشنه و چشم تر ما
مفلسانیم که در دولت سودای غمتحاصل هر دو جهان هیچ نیرزد بر ما
گر تو در مجمره غم دل ما سوزانیهمچنان بوی تو یابند ز خاکستر ما
میکنم شاهی از آن روز که گفتی به رقیبکاین گدا کیست که هرگز نرود از در ما
دل ما گم شد و جز باد نیابیم کسیکه شود رنجه و آرد خبر دلبر ما
قیمت صحبت ما دان که همین دم باشدکه برد هجر تو از کوی تو دردسر ما
عذر صاحبنظرانش شود آن دم روشنکه ببیند مه روی تو ملامتگر ما
صفت روی تو تا در قلم آورد کمالگل برد نسخه حسن از ورق دفتر ما