شمارهٔ ۱۴
بگذار در آن کوی من اشک فشان راتا دیده دهد آب گل و سرو روان را
مپسند بران رخ که فتد سایه گلبرگگلبرگ تحمل نکند بار گران را
دشوار کشد نقش دو ابروی تو نقاشآسان نتوانند کشیدن دو کمان را
گفتم که لبت زیر دو دندان چو بگیرمدارم نگهش گفت نگه دار زبان را
غیر از دل عاشق چو نشد چیز بتان گماین طرفه چه کردند دهان را و میان را
بوسی دو لبش گفت بیا و ذقن یارشد ضامن آن وعده هم این را و هم آن را
بگرفت کمال آن ذقن اکنون به تقاضاآری بدل خصم بگیرند ضمان را