شمارهٔ ۱۰۳۸
عاشقی و بی دلی بیدلبریاین همه دارم غربی بر سری
آب چشمه من که عین مردمیستننگرد در حال من گر ننگری
این همه باران محنت خود مرابر سر از چشم تر آمد برتری
شمع مجلس دوش دور از روی جمعگونه رخسار من دید و گری
هم به دشنامی چه باشد ای ملولکز دعاگویان خود باد آوری
با رقیان حیفی ای شیرین دهنچون در انگشت گدا انگشتری
نیت هر کس نداند جز کمالجان من نو جوهری او جوهری