شمارهٔ ۱۱۱
بی درد دلی لذت درمان نتوان یافتتاجان ندهی صحبت جانان نتوان یافت
هر دل نبود جای غم عشق تو کان غمگنجیست که جز در دل ویران نتوان یافت
در دامن خاری بنشینیم چو گل نیستبا درد بسازیم چو درمان نتوان یافت
تا چشم تو جادو بود و خشم نو کافردر روی زمین هیچ مسلمان نتوان یافت
جان پروریی کز لب دلجوی تو دیدمانصاف که در چشمه حیوان نتوان یافت
با گرم روی واقف این راه چه خوش گفتآهسته که این راه پر آسان نتوان یافت
در بند میان از دل و جان بندگی اشبی قرب شرف تربت سلطان نتوان یافت
را برخیز کمالا تو که آن کعبه مقصودبی آنکه کنی قطع بیابان نتوان یافت