شمارهٔ ۲۷
در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ماسرو دامن بر زد و آمد به بستان راست پا
تا چرا پیراهن اول آن تن نازک بسودمی کند از غیرت آن در برش گرمی قبا
ما نکو دانیم شکر نعمت و حق نمکزیر آن لب از تو یک دشنام و از ما صد دعا
گفته ای دستت برم گر مرحبا خواهی زمنگر بدان ساعد کشی تیغت هزارت مرحبا
دل به انگشت تخیل بسکه زلفت می کشدعاقبت خواهد دریدن بر سر او تارها
غمزه ات گر آشنایی را کشد نبود عجبجان من نشنوده ای قصاب جوید آشنا
وعده نازیم کردی این همه تاخیر چیستآن نخواندی در بلا بهتر که در بیم بلا
چند گویی شد به دریا سیل مژگانت کمالای ملالت گو رها کن یک زمان ما را به ما