گنج

شمارهٔ ۷۶۹

گر کام خود از لبت بگیرمچون خضر به سال‌ها نمیرم
زآن دم که تو آمدی به خاطرفکر همه رفت از ضمیرم
دارم ز غم تو بر دل ریشدردی که دوا نمی‌پذیرم
چندان که ز من تو در نغوریمن نیز هم از تو در نفیرم
چون زلف تو گرد آیم از پایهم زلف تو باد دستگیرم
ای باد بهار کز تو خوشبوستمجلسی به روایح عبیرم
بگذر به خجند و گر به یاراناز من که به شهر چین اسیرم
زان برد کمال جور آن شوخکو محتشم است و من فقیرم