شمارهٔ ۲۸۹
چو شمعِ روز برافروخت از نسیمِ صَباحبریز بادهٔ گلگون در آبگون اَقداح
ز ساقیانِ پریچهره خواه وقتِ صبوححیات جان ز لبِ جام و قوتِ روح از راح
مردان خرابات بین که از سرِ شوقبه وصلِ دخترِ رَز تازه کردهاند نِکاح
تو باده نوش و میندیش از حلال و حرامکه هست خون صُراحی بر اهلِ عشق مُباح
فروغِ شمعِ جمالِ تو مَشرِقُ الْاَنوارطلوعِ کوکَبِ حُسنِ تو فالِحُ الْاَصباح
رخ و آب کشاف حسن را تفسیرغمِ تو مخزنِ اسرارِ عشق را مِفتاح
حدیثِ قامت تو گر مؤذنان شنوندبه عمر خویش نیایند بعد از این به فَلاح
به بوی صبحِ وصالت کمال دلشده راحدیثِ زلف و رخِ توست وِردِ شام و صَباح