گنج

شمارهٔ ۴۹۰

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ویخود۸ بیت
گر دم زنم بی روی او شرم آیدم از روی خودعاشق بجوید زندگی بی صحبت دلجوی خود
من جانه می کندم زغم آن لب زمن می خواست جانفرهاد میزد نیشه ها بر سنگ و شیرین سوی خود
با ماه گفتم این همه حسن از کجا آورده ایگفتا ز خاک کوی او مالیده ام بر روی خود
گفتنی سر یک موی من هر دو جهان دارد بهادیدی که هم نشناختی مقدار تار موی خود
ناصح بگفت از اولم کز عشق خویان توبه کنروی تو دید و توبه کرد آخرز گفت و گوی خود
روزی که چشمت اوفتد بر کشتگان خویشتنگو عذر زحمتهای ما با غمزه جادوی خود
در دور چشمت شد سیه از دود دل محرابهاگر باورت ناید زما بنگر خم ابروی خود
گوید کمال سخت جان هست از سگان کوی منبشکست باز آن سنگدل قدر سگان کوی خود