گنج

شمارهٔ ۴۹۱

گرفتار سر زلفت کجا در بند سر باشدزهی با بسته سودا که از سر باخبر باشد
کسی کز قامت جانان به طوبی سر فرود آرددراز اندیشه خوانندش ولی کوته نظر باشد
مرا سریست با مهرت که آن دیگر نخواهد شدکجا مشغول جانان را تمنای دگر باشد
دل اهل نظر مشکن بر افشان زلف مشکین راتسلسل چون روا داری که در دور قمر باشد
خیالت گرچه هر ساعت کشد از چشم تر دامنبهنگام نظر خواهد که چشمم بیشتر باشد
ز زلف و چشم او خواهم که بختم روی بنمایدکه شام تیره روزان را همین مهر سحر باشد
دگر در مجلس ای ساقی میاور باده نوشینکه سر مستان چشمت را می از خون جگر باشد
به پیش چشم من چون تو خیالی نگذراند دلخیال است این که هر کس را بدین دریا گذر باشد
چه نقصان گشت عاشق را اگر خوانند بد نامشکمال است این که در عالم به بدنامی سمر باشد