گنج

شمارهٔ ۱۳۶

درد من گویید با یاران که درمان یافت نیستپار، درمان‌است درمان چیست چون آن یافت نیست
دل سکندروار خواهد تشنه‌لب جان برفشانداز دهانش چون نشان آب حیوان یافت نیست
بر جراحت‌های پیکان خسته آن غمزه رانوش دارو جز در آن لب‌های خندان یافت نیست
کس نمی‌یابم که رحمی بر غریبان آوردگوییا در شهر خوبان یک مسلمان یافت نیست
در چمن‌ها گر نمی‌یابند چون رویت گلیعندلیبی نیز چون من در گلستان یافت نیست
پیش بالایت حدیثی راست گوییم و رواناینچنین سرو روان در هیچ بستان یافت نیست
گفته‌ای بی خاک پایم چند می‌گریی کمالچون نگریم چون علاج چشم گریان یافت نیست