شمارهٔ ۱۰۶۵
من کیم گفتی که گویم خاک نعلین منیماه من تا چند نعل باژگونه میزنی
گفته بودی دامنم روزی به دست افتد تراوعده افتادگان در پای تا کی افکنی
دم به دم آهنگ رفتن میکنی از پیش منعمری ای اندک وفا چون عمر از آن در رفتنی
من سزایم گفته در کشتن تو ای رقیبراست میگویی تو دشمن خود نهای ای کشتنی
از گلستان جمالت بر نگیرم چشم توفیالمثل گر چشم من چون چشم نرگس بر کنی
گرمی رنگین زند در شیشه با لعل تو دمهرچه آید زو فرو خور زان که خام است و دنی
بیتو چون بیند جهان چشم جهان بین کمالچون به چشم خویش میبیند که چشم روشنی