گنج

شمارهٔ ۱۰۶۴

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: اری۹ بیت
من کیستم که ورزم سودای چون تو باریحیف أبدم که گردی مشغول خاکساری
کار خود است ما را بار غمت کشیدنخوش وقت آنکه دارد زین نوع کار و باری
گفتم به خاک پایت باشم رفیق لیکنترسم ازین نشیند بر دامنت غباری
زلفت چو شد پریشان از جمع ما برانشکاین حلقه را نشاید هر نیره روزگاری
گر سرو پیش قدت آزاد شد به خدمتگل را چه برگ باشد در معرض نو باری
ساقی ز جام دوشین دیگر می آر ما راکه امروز اگر خم آری هم نشکند خماری
بستیم در هوایت بر خود در هوس راعاقل کسی که نبود دربند غمگساری
زآن زلف سرکش ای دل نومیدهم نباشیکه کار به روز آید شام امیدواری
گر دست من بگیری گردد قلک غلامتمه چون کمال گیرد آرندش اعتباری