گنج

شمارهٔ ۸۶۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ن۷ بیت
سوخت جانم تا ز پا افتاد زلفت بر ذقنتشنه را جان سوزد آری چون به چاه افتد رسن
دیده تا میم دهان و نون ابروی تو دیدنقش آن بستم به دل چون بود هر دو نقش من
دلیران را از برون پیرهن باشد خیالزآن میان او را خیالی در درون پیرهن
میکند سرو از تولی پیش آن گلپا درازای صبا چندانکه پایش بشکنی بروی بزن
گر در آرد سر به مهر آن زلف بر رخسار نهچون مسلمان شد بگر زنار بر آتش فکن
ما قیریم و گدا دانم ندارد گوش ماچون به زر او را تعلقهاست چون در عدن
نیستی و تنگدستی ه باشدت دایم کمالچون نداری دل که داری دست از آن شیرین دهن