گنج

شمارهٔ ۸۶۰

سوخت به داغ غم چنان دل که نماند ازو نشانپیش من آ ، دمی نشین آتش جان من نشان
بین و مرا ز تشنگی آمده بود جان به لبداد ز آب زندگی خال لب تو ام نشان
تا فکنی به زیر پا جان جهانیان همهدست ز آستین بکش، دامن زلف برفشان
پند و نصیحت کسان تلخ کنند عیش منناصح تلخ گوی را چاشنی‌ای ز لب چشان
مستی ما ز چشم تو سر به جنون کشد یقینچون به کرشمه‌ای نهان، جمله شدیم سرخوشان
من نه به اختیار خود می‌روم از قفای توآن دو کمند عنبرین می‌کشدم کشان کشان
بهر پری اگر کسی عود بر آتش افکندسوخت کمال عود جان، از هوس پریوشان