گنج

شمارهٔ ۳۹۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انشبستند۷ بیت
دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستندمی برد بند خود آخره نه چنانش بستند
رسن زلف تو پیوند دل و جان بگسستهچه سببه بود که بر رشته جانش بستند
خواست بانکهت تو دم زند از شیشه گلاببردندش همه بر روی و دهانش بستند
در چمن پیشگل از لطف تو رمزی می رفتآب شوریدگیی کرد روانش بستند
هجر کشته است به آن غمزه و ابرو ما رااین همه جرم چه بر تیر و کمانش بستند
بر سر آتش غم سوخت کباب جگرمگوئیا بر دل خونابه چکانش بستند
زخم هر نیر که آمد ز تو بر جان کمالمرهمی بود که بر ریش نهانش بستند