گنج

شمارهٔ ۷۰۱

پیش رخ نو مه را حسنی چنان ندیدماین اختر سعادت بر آسمان ندیدم
از ضعف شد تن من دور از تو استخوانیپیش سگان کویت این استخوان ندیدم
بار غمت گر آن را بر دل گران نمایدمن بر دو دیده آن را باری گران ندیدم
ای دل به خواب او را هنگام بوس و آغوشگر تو دهان ندیدی من هم میان ندیدم
ماند قد من و تو این نیر و آن کمان رانیر اینچنین افتاده دور از کمان ندیدم
چندانکه خورد خونم از دیده خاک آن راچون ریگ تشنه هیچش سپری از آن ندیدم
آمد به خاک کویش اشک کمالغلطان آبی بدین روانی در بوستان ندیدم