گنج

شمارهٔ ۱۰۷۸

هیچ شب ای مه از وطن جانب ما نیامدیهمچو شهان به مرحمت سوی گدا نیامدی
سوخت غمم چو از دعا حاجت ما روا نشدهیکل خویش سوختم چون به دعا نیامدی
آمده به قصد جان هجر تو کشته شب مرادرد و دریغ جان من دوش چرا نیامدی
نیست سزای دیدنت دیده بگیر ز آینهزانکه جمال خویش را جز تو سزا نیامدی
از سر زلف دلکشت کس نشنید بوی جانتا به سر شکستگان همچو صبا نیامدی
جان نفشانده بر در کعبه وصل دلبرانطوف مکن چو از سَرِ صدق و صفا نیامدی
هست کمال گفتیم این همه درد گرد تودرد کجا رود دگر چون تو دوا نیامدی