شمارهٔ ۸۶
ای ز نوش شکرستان لبت رسته نباتتشنهٔ پستهٔ شکرشکنت آب حیات
سرو هرچند که دارد به چمن زیباییراستی نیستش این قامت شیرین حرکات
خوردهام شربت هجرت به تمنّای وصالدادهام عمر گرانمایه به امید وفات
مرغ دل باز چنان صید سر زلف تو شدکهش ازین دام نباشد دگر امید نجات
هرکه بیند رخ زیبای تو خواند تکبیرهرکه بیند قد و بالای تو گوید صلوات
به جفای تو اگر کشته شوم سهل مگیرکشتهٔ تیغ تو باشند رفع الدرجات
رخ تو بدر منیرست عیان از شب تارلعل تو چشمهٔ خضرست نهان در ظلمات
ار نیست در دیدهٔ من نقش دهانت چه خیال؟هیچ کس دید بههم چشمهٔ حیوان و فرات
باز بر بیدق دل اسب غمت پیل انداختهم خوش است ار نظری هست به آنرخ سوی مات
نتواند که کند وصف جمال تو کمالزانکه هست آیینه حسن تو بیرون ز صفات