شمارهٔ ۷۲
آن گل نو از کدامین بوستان برخاسته استکز نسیم او ز هر سو بوی جان برخاسته است
عندالیان تا حکایت کرده زان بالا بلنداز درون سرو فریاد و فغان برخاسته است
گرد لب خال وخط او سینه ها از بسکه سوختدودها اینک ز جان عاشقان برخاسته است
گرد مشک است آن نشسته گرد رویش خط سبزظاهرا این گرد هم زان بوستان برخاسته است
ناله بالانشین از درد ننشیند فروبر سر صدری که این بنشیند آن برخاسته است
نقش هستی بر میان دوست نتوانیم بستبا وجودش نام هستی از میان برخاسته است
هر کسی گوید ز سر برخاست در عشقش کمالسر چه باشد از سر جان و جهان برخاسته است