شمارهٔ ۱۰۱۵
خواهم بر تو بردن تن را که شد خیالیباری برم خیالی چون نیستم وصالی
ای باد کی گذارت ز آن سو مجال باشدبیماری و نباشد دانم تو را مجالی
امروز نیست زاهد غافل ز حال رندانکو را به هیچ وقتی وقتی نبود و حالی
چون زلف و رخ نمودی کردم سؤال بوسهدیدم تسلل دور آمد مرا سؤالی
از زلف خویش دل را زنجیر کن مهیاگر ابرویت نماید دیوانه را ملالی
میخواست گل که خود را مالد بر آن بناگوشآن شوخ بیادب را بایست گوشمالی
همکاسه سگانت سازی من گدا راگر کوزهگر بسازد از خاک من سفالی
روی نو بر نتابد از زلف سایه ای همداری ز سایه خود از ناز کی ملالی
دارد کمال با خود زلفش نرا مقیددارند ماهرویان در دلبری کمالی