شمارهٔ ۲۲۷
گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانتآن هم از سنگدلی بود که گفتیم چنانت
گر صبا خوانمت از لطف و گل از غایت خوبیهم از این خسته شود خاطر نازک هم از آنت
این همه دستگه حسن و ملاحت که تو داریگر کند بی سر و پانی ز تو سودی چه زیانت
من و بیداری شب وآرزوی شمع جمالتمن و بیماری باریک و تمنای میانت
رشکم آمد ز تو ای شمع که تا روز به خلوتپیش او سوخته دوش زهی راحت جانت
گرجفا خواهم و جور از تو هم آن است و هم اینتور وفا جویم و مهر از تو به این است و نه آنت
گفته بودی چو شوی هیچ بر آنی به زبانممن شدم هیچ ولی هیچ نگنجد به دهانت
ریخت آن به نظر خون کمال از خم ابروحیفم آید نه از آن کشته که از تیر و کمانت