شمارهٔ ۶۴۹
یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوشورنه خواهد سوخت خرمن هر کرا عقل است و هوش
روی گندمگون نمود و جان ما یک جو فروختاز چه شد باز اینچنین گندم نمای جو فروش
شاهدان از گوشها کردند درها را رهابر حدیث نازکت بک بک چو بنهادند گوش
صوفی پشمینه پوشته گر به بیند چشم مستزاهدی از سر نهد گیرد سبوی می بدوش
بسکه رخسار تو دلها برد و بر آتش نهادآب در دریای چشم عاشقان آمد به جوش
زلف او عمر است و آن کس یابد آن عمر درازکز لبش بر رعد، هوس آب حیوان کرد نوش
بلبلان بر شاخها کردند زآن بالا حدیثاز درختان چمن برخاست افتان و خروش
نوحه ها خواندی و نشنید از تو هم حرفی کمالعندلیب از صد ورق بر گفت حال و گل خموش