شمارهٔ ۵۲۸
ندارد آن دهان گفتم نشان گفتا چنان باشدمارینا ولی ما را میانی هست و آن هم بی نشان باشد
غم خال نو آسان نیست بر جان و تن لاغرکه تار عنکبونانرا مگس بار گران باشد
به یک داغ و نشان نبود غلامانرا گریز امکانا ز جورت چون گریزد دل که بر وی صدنشان باشد
نباشد بر زمین سروی چو تو بر آسمان ماهیو گواه من برین معنی زمین و آسمان باشد
خجل زآن باغ رخسارند گلبویان یکی ز آنهاکه پیش آن ذقن شد سرخ سیب بوستان باشد
عجب سرویست آن قامت عجبئر آب آن عارضیکسی را زیید این افسر که خاک آستان باشد
زمان وصل چون یابی کمال آن دم غنیمت دانکه خوش میشی است سلطانی اگر خود یک زمان باشد