شمارهٔ ۶۲۳
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: نش۷ بیت
آنکه می خوانند مردم مردم چشم منشچشم من روشن به روی اوست گفتم روشنش
بر دل عاشق ز یک یک شیوه های چشم اوشیوه خوشتر نمی آید ز عاشق کشتنش
آهوان را از دویدن شد جگر خون و هنوزدر می یابند مکر و غمزة صید افکنش
پیرهن در بر نگیرد آن بدن جز با خیالدر می یابند مکر و غمزة صید افکنش
زلف را گفتم ببر نشنید بر عاشق چه جرمگر رود سرها به باد از هر طرف بر گردنش
دامن زلفش گرفتم وقت قتل آن غمزه گفتخونبهای خود گرفتی چون گرفتی دامنش
عکس شمشیرت پس از کشتن گر افتد برکمالجان زه اول تیزتر آید به سر وقت تنش