شمارهٔ ۷۱۶
چه خوشتر دولتی زینم که دایم با تو بنشینمکه سیری نیست از رویت مرا چندان که میبینم
به چشم ناتوان زین سان که بردی خوابم از مژگاننبیند که به خواب اکنون که آید سر به بالینم
شب هجرانت از هر سو فشاندم اشک دور از توچو مه گشت از نظر غایب به رفت از دیده پروینم
گیم پیش کسان خوانی مسگ کو گه گدای دربرد هرکس حسد بر من مکن تعظیم چندینم
لبت را چون نگویم کز دهانت هست نازکترکه جان بر یک سر موی تو نتوانم که بگزینم
حدیث حسن رخسارت چو گل تا کردهام دفترورق را سرخروییهاست از گفتار رنگینم
مرا گویی کمال آیین عاشق بیدلی باشداگر بیدل نِیَم جانا من از عشق تو بیدینم