گنج

شمارهٔ ۱۶۶

روز گاریست که هیچ نظری با ما نیستوین شب فرقت ما را سحری پیدا نیست
با تو سوز دل عشاق مگر در نگرفتزانکه هیچت به جگر سوختگان پروا نیست
مفتی شرع که از روی تو منعم فرمودغالب آن است که در علم نظر دانا نیست
ای که گفتی هوس عشق برون کن ز دماغتک بچه کار آیدم آن سر که درو سودا نیست
بی تو گر هست هنوز از اثر جان باقیاین گناه از قبل بخت بد است از ما نیست
عقل دید آن قد و می گفت به آواز بلندالحق انصاف کو بالاتر از این بالا نیست
پرده بر گیر که بیند رخت امروز کمالکو چو کوته نظران منتظر فردا نیست