شمارهٔ ۱۰۱۱
چه لطف است این که با من مینماییلب نازک پرسش میگشایی
البته جانست و جانم میفزایدسبزی که بر لب میفزایی
خطت بر رخ نکوتر خوانده از مشکمگر خوانند خط در روشنایی
نه عاشق را بلا آمد ز هرسوچرا زین سر نبایی چون بلایی
چو قامت راست کردی وقت رفتنقیامت دیدم از روز جدایی
ملولم ز آشنایی رقیبانچه بودی گر نبودی آشنایی
نمیخواهد کمال از بار جز بارنیامرزید درویشان گدایی