شمارهٔ ۸۲۴
ای لبت چون شکر و نقل دهان نیز چناندل من عاشق نام تو زبان نیز چنان
نور محض است عذار تو جبین نیز چنینبر غیبیست دهان نو میان نیز چنان
شد دوان سوی تو اشکم چو خرامان رفتیسرو کم رفت چنین آب روان نیز چنان
گرچه گه ظاهر و گه چون دهنت پنهانیآشکارا همه لطفی و نهان نیز چنان
زلف و ابرو اگر ایست ترا روز شکارنیست حاجت بکمند و بکمان نیز چنان
گل ز شوق رخ نو جامه درانست به باغبلبل از مستی تو نعره زنان نیز چنان
گفته خون تو یک روز بریزم به یقیندر دل خسته مرا بود گمان نیز چنان
بار میخواست که بیجرم شود کشته کمالهر چه میخواست دل یار شد آن نیز چنان