شمارهٔ ۶۲۱
آن غمزه چو از ریش دل آزرد سر نیشخون گشت به آزردن او جان و دل ریش
ای دل تو غم اشک روان خور نه غم جاناز آمدنی فکر کن از رقته میندیش
خواهم که ز کیش تو شوم کشته به تیریچون کیش تو دارم روم آخر به همان کیش
جان بردن از آن غمزه چه امکان که گرفتستگیسوی توام از پس و ابروی تو از پیش
گشت سر کوی تو به سر خواستم امانگذاشت رقیب تو که گردم به سر خویش
گفتی تو بر آن در به مراتب کمی از خاکاین مرتبه کم نیست که هستم من از آن بیش
تا کی به کمال این همه بیم از دل سنگینشاهان سخن سخت نگویند به درویش