گنج

شمارهٔ ۲۹۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابسنکند۷ بیت
آن جگر گوشه ز خون دل ما بس نکندمست شد چشمش ازین باده چرا بس نکند
غمزه را گر بزند زلف، ببندد به دو دستهرگز این از ستم و آن ز وفا بس نکند
نشکیید دل پرخون من از صحبت یارغنچه از همدمی باد صبا بس نکند
به غلامئ دل من چو گواه آری خالخط برون آورد آن رخ، به گواه بس نکند
دل در ابروی تو خالی ز دعاگوئی نیستهر‌که محراب‌نشین شد ز دعا بس نکند
گرچه صد ناوک از آن غمزه مرا برجانستاین قدر زخم ز نو، جان مرا بس نکند
از سر کوی تو هرگز نشود دور کمالتا در مرگ ز دریوزه گدا بس نکند