شمارهٔ ۶۸۵
ای بخت بارینی که به باران رسانیمدر تنگنای زرنشان وارهانیم
من مردهام نه زنده بدین حال کس مبادحقا خجالت ازین زندگانیم
نه پرسش نه طال بقایی به نامهایاین چشمداشت نیست ز باران جانیم
خون میخورم به جای می این است عشرتمجانم به لب رسد ازین کامرانیم
با صد دریغ جان به جوانی دهم به بادگر زآنکه رحمتی نکنی بر جوانیم
ای باد رنجه کن قدمی در حریم شاهآنگه به عرض او برسان ناتوانیم
پایم به دست نیست و لیکن به سر دومچون خامه باز گر به خط خویش خوانیم
صدق کمال ساده درون و کمال صدقچون خامه باز گر به خط خویش خوانیم