گنج

شمارهٔ ۴۱۳

دوش باد سحری زلف تو می افشانیدجان بدر میشد از آن حلقه که می جنبانید
بافت بوی تو و چون زلف تو گردیده بسرآنکه در مجلس ما مجمره می گردانید
وعظ در مجلسیان هیچ نمی کرد اثردرد مند نو زد آمی همه را گریانید
آنهب افسون کنان پرسش دلها فرمودب انی بر سوختگیها نمکی افشانید
دودها از خط و خال تو ز هر سه برخاستپرتو روی تو نا باز کرا سوزانید
بوی خون می دمد از خاک شهیدان غمتاین نه خونیست که با خاک توان پوشانید
غمزه تا چند کنی رنجه به آزار کمالکه بصد تیغ نخواهد ز تو دل رنجانید