شمارهٔ ۹۳۳
به ناز کشتن او بازم آرزوست چه چارهکه کس به آرزوی دل نیافت عمر دوباره
چو طفلِ دیده رسن باز شد به حلقه زلفشبرون شدند ز هر گوشه مردمان به نظاره
نساخت با من بی طالع آن ستارهٔ دولتستارهٔ سوختهام، زآن به من نساخت ستاره
شب فراق تو از اشک پُرترست دو چشممشبی که مه نبود چشم پر بود ز ستاره
ببین علامت یکرنگی و درستی پیماننظر مکن به رخ زرد ما و جامهٔ پاره
چگونه هجر تواَم جان به لب رساند ندانمچنین که بحر غمت را بدید نیست کناره
چه آیتی تو ز رحمت که تا ز ما شدهای گمنیافتیم نشانت به ختمهای سه پاره
خوش آن زمان که من و تو چو شاه و بنده به راهیروان شویم روان من پیاده و تو سواره
هماره ورد زبان کمال این بود و بسکه باد ورد زبانش حدیث دوست هماره