شمارهٔ ۱۸
جهانی پر ز مقصود است راهی روشن و پیدادریغا تشنه لب خواهیم مردن بر لب دریا
کسی کز طلعت خورشید جز گرمی نمی بینددلا معذور می دارش که دارد چشم نابینا
به بوی وصل او می خور غم هجران که خوش باشدکشیدن زحمت خارا برای راحت خرما
جناب عشق بسی عالی است موسی همتی بایدکه نتوان بر چنان طوری شدن بی همت والا
چو با خود همسفر باشی در این ره بارها افتیکه بارت آبگینه است و رهت پر خار و پر خارا
گرت دانستن علم حروفست آرزو صوفینخست افعال نیکو کن چه سود از خواندن اسما
ز چشم و زلف او عاشق کجا یابد حضور دلکه در هر گوشه ای فتنه است و در هر حلقه ای غوغا
ز خورشید جمال او شب زنده دلان روشنبه دور قد او بگرفت کار عاشقان بالا
مگو اصحاب دل رفتند و شهر عشق شد خالیجهان پر شمس تبریزست مردی کو چو مولانا
به کنج ایمنی نتوان نشست از چشم و زلف ویکه در هر جانبی شور است و در هر خانه ای یغما
به نااهل ار نشان دادی کمال از خاک درگاهشکشیدی کحل بینایی ولی در دیده اعما