شمارهٔ ۴۲۵
رخ تو دیدم و زاهد نمی تواند دیدمراد است که حاسد نمی تواند دید
دگر به صومعه خلوت نشین کجا بیندمرا که بی می و شاهد نمی تواند دید
بگردن تو نخواهم که بینم آن نسبیحکه رند شکل مقلد نمی تواند دید
کسی که گوشه محراب ابرونی دیدستدگر کسیش به مسجد نمی تواند دید
به نرد عشق تو نقشی ز کعبتین مرادورای عاشق فارد نمی تواند دید
روان نگشته بسجاده اشک صوفی راچه سود ورد که وارد نمی تواند دید
بدیدنش چه شتابده رونده بی تو کمالکه بی دلالت مرشد نمی تواند دید