گنج

شمارهٔ ۹۲۱

ای دل ریش من از جور تو غمگین گونهلبت از خوردن خونم شده رنگین گونه
بسکه بر خاک ره انداخته بشکسته دلمچون سر زلف خودم سات مشکین گونه
همچو بلبل من و بیداری و صد گونه خروشتا که باشد گل رخسار تو با این گونه
نرسد قند به شیرینی لبهای نو لیکبه دهانت چو رسیده شده شیرین گونه
سرخروئی بودم پیش رقیبان همه وقتکه به خون رنگ دهی اشک مرا زین گونه
گرچه هم رندم و هم رند ستا شکر خداکه نیم باری ازین زاهد خود بین گونه
هر ورق ریخت مگر سرخی اشک تو کمالکه سخنهاست به دیوان تو چندین گونه