شمارهٔ ۲۹۳
آن پری وش که خطش گوشه مه می فرسوددر من آتش زد و آورد به روی این همه دود
هر چه کم کرد که از مایه روشن روییراست کرد آن رخ زیبا و برآن نیز فزود
تا غم او زد انگشت طلب بر دل مندل غمدیده برویم در شادی نگشود
بی تو وقتی به شبم دیده شدی مایل خوابگویی آن عهد که شد دیده مرا خوابی بود
سخن باطل حاسد مشنود در حق منکه حدیث از دهن هیچ کسان کی نشنود
چه سعادت به جهانم پس از این دست دهدکه به پای تو دهم بوسه علیرغم حسود
تا کمال از دهن او دل خود باز ستدگونیا بار دگر از عدم آمد بوجود