شمارهٔ ۸۱۶
آمد درون دل غمت دیگر نمی آید برونسودای آن زلف سیه از سر نمی آید برون
شوق بهشت و حور عین سودای آن و فکر ایناز دله برون آمد همه دلبر نمی آید برون
تا رخ نپوشی کی شود از دیده اشک ما روانپنهان نگشته آفتاب اختر نمی آید برون
نقاش چین هر صورتی کانگیخت در بتخانه هاهرگز ز شرم روی او از در نمی آید برون
تا دل نرفتیم از همه نقشت درو پیدا نشدآئینه را بی صیقلی جوهر نمی آید برون
گفتی برون آی از درم بنشین به خاک آستانشه هر چه گوید زآن سخن چاکر نمی آید برون
تا تو ترانی کی روند از کوی تو دلهای مانا رانده حکمی پادشا لشکر نمی آید برون
از غمزه چشم خوئیت برریش دل زد نشتریخونها برون آمد ولی نشتر نمی آید برون
چشم کمال از تلخی هجر تو شد گوهر فشانبی تلخی از بحرها گوهر نمی آید برون