شمارهٔ ۹۶۹
ای بوده با تو ما را خویشی و آشناییبا آشنای خویشت تا چند بیوفایی؟
دل میدهد گواهی کز ما دلت ملول استآری تو راست فرمان باری تو جان مایی
ما بندهایم و عاجز تو حاکمی و سلطانگر لطف مینمایی ور جور میفزایی
گر عاقلی و مجنون بگذار عشق لیلیدر عاشقی رها کن ناموس و پارسایی
نزدیکتر ز جانی نزدیک ما و با ماچون ماه روی خود را از دور مینمایی
آیا بود که یک شب ناخوانده بیرقیبانچون بخت ناگهانی ناگه ز در درآیی
بیخواب و خوردم از غم ای بخت من چه خسبی؟چون نیست بیتو عمرم ای عمر من کجایی؟
بیچارهای که باشد همچون کمال بیدلدر محنت غریبی در قصه جدایی؟