شمارهٔ ۴۵۵
شبی کز آتش عشق تو جانم سوختن گیردچراغ دولتم آنشب ز سر افروختن گیرد
چو زلفت بایدش عمر دراز و رشته زآن افزونگر این چاک گریبانها رفیقی دوختن گیرد
از شادی بر جهم هر دم چو گندم بر سر تا بهگر آن خط دانة دلها چو مور اندوختن گیرد
بلب بابد مگس بگرفت شیرینی فروشانراو لبهای تو در عشوه شکر بفروختن گیرد
زیادت میکنی سوز دل ما از شکر خندهنمک بر ریش اگر پاشی جراحت سوختن گیرد
براه روم گفت آورد زلفم از حیش لشکربچین ارزان شود نافه گر آن هندو ختن گیرد
کمال این گفته گر مرغی برد بر پر بهندستانبیاید طوطی و از نو سخن آموختن گیرد