گنج

شمارهٔ ۸۷۲

که خبر برد به بار از من مبتلای غمگینکه لبش بریخت خونم به بهانه های رنگین
شب هجر دلفروزان چو سحر ندارد امشبتو هم ای چراغ مجلس به امید صبح منشین
سر ما دگر نخواهد بوجود آستانتکه بخواب هم ببیند همه عمر نقش بالین
بسمنبران بستان ببر ای صبا پیامیکه به بلبل خوش الحان مکنید ناز چندین
اگر آیدم به خلوت چو تو سرو گلعذارینکنیم میل صحرا و تفرج ریاحین
دل ازین کمند سودا عجب ار خلاص یابدمگر آنکه تو گشانی گرهی ز زلف مشکین
چه غریب التفاتی به کمال اگر نمانیکه کنند پادشاهان نظری به حال مسکین