شمارهٔ ۷۷۳
گفت یار از غیرِ ما پوشان نظر گفتم: به چشم!وآنگهی دزدیده در ما مینگر گفتم: به چشم!
گفت: اگر یابی نشان پای ما بر خاک راهبرفشان آنجا به دامنها گهر گفتم: به چشم!
گفت: اگر بر آستانم آب خواهی زد ز اشکهم به مژگانت بروب آن خاکِ در گفتم: به چشم!
گفت: اگر سر در بیابان غمم خواهی نهادتشنگان را مژدهای از ما ببر گفتم: به چشم!
گفت: اگر گردد لبت خشک از دم سوزان آهباز میسازش چو شمع از گریه تر گفتم: به چشم!
گفت: اگر گردی شبی از روی چون ماهم جداتا سحرگاهان ستاره میشمر گفتم: به چشم!
گفت: اگر داری خیال دُرِّ وصل ما کمالقعر این دریا بپیما سربهسر گفتم: به چشم!