شمارهٔ ۵۳۳
نور چشمی تو ما را نظری میبایدگر رسد صد نظر از تو دگری میباید
باز بنما رخ زیا چو بریدی سر زلفمنقطع شد شب پره سحری میباید
به عبادت سخنی گوی که رنجوران رااز شفاخانه آن لب شکری میباید
توتیا را نتوانم که ببینم به دو چشمسرمه چشم من از خاک دری میباید
دل عشاق گرفتی به سر زلف سپارتا به هم بر نرود ملک سری میباید
به کبوتر چه فرستم که برد نامه شوقکه مرا سوی تو بال و پری میباید
چه متاعیست سخنهای دلاویز کماللایق گوش تو به زین گهری میباید